سلام به دوستای خوبم که تو این 1 سال و خورده ای که من این وب رو راه ندازی کردم تنهام نذاشتن.
امیدوارم که همتون در پناه حق خوب باشید.
اومدم واستون یه مشت حرف بنویسم که نمیدونم اسمش رو درد دل بذارم یا حالا هر چیز دیگه.
امروز ظهر بیکار بودم و به هوای اینکه حوصله ام سر نره تصمیم گرفتم که یه سری به خاطرات گذشته ام بزنم. رفتم سراغ کتابخونه ی کوچیکی که گوشه ی اتاقم داشت بهم چشمک میزد.یه سالنامه سال 84 پیدا کردم که خیلی وقت پیشا توش شعر مینوشتم.برداشتمش گذاشتم کنار که بعدآ بخونمش . همینجور داشتم میگشتم که چشمم خورد به یه دفتر کهنه که چکنویس شعرهایی بود که تو سالنامه می نوشتم.
دفتر و سالنامه رو برداشتم و رو تخت دراز کشیدم که بخونمشون. اول سالنامه رو باز کردم .اولین چیزی که به چشمم خورد تفاوت دست خط ها بود . یه لبخند کمرنگ نشست گوشه ی لبم.
اون موقع ها دست خطم درشت بود و خیلی خوشم میومد که خوشگلش کنم واسه همین سعی میکردم از چند رنگ خودکار استفاده کنم .
اما حالا نه
حالا دیگه تنها به یک رنگ اکتفا میکنم.الان دیگه فکر میکنم که دورنگ بودن زیاد به مزاج خیلی ها خوش نمیاد. همینطور خودم.
وااااای چقدر دنیا عوض شده . چقدر زمان زود میگذره و ما رو دنبال خودش می کشونه .
انگار همین چند دقیقه پیش بود که داشتم این شعرا رو تو سالنامه مینوشتم.
با خودم فکر میکنم تو این 3_4 سال گذشته چه کارایی کردم که به حداقل ترین آرزوهام برسم.جز اینکه با درس خوندن خودمو سرگرم کردم و
دیگه هیـــــــــــــــچ ....
نمیدونم افسوس بخورم یا خوشحال بشم. ( اگه شما میدونید به منم بگید)
سالنامه رو نگاه می کنم ، زیر هر شعر ی نوشتم : " ...:Parnia "
از کار خودم خنده ام میگیره. آخه اون سه نقطه چه معنی میده دختر؟ تو اون موقع خیلی که باشی همش سوم راهنمایی بودی.این کارا یعنی چــــــــــــــــی؟خجــــالت بکـــــــــش
سالنامه رو میذارم کنار.دفتر چکنویس رو باز میکنم. اه اه چقدر خط خطیه.( به خودم میگم :خوب چکنویس همینه دیگه)یه مشت خاطره از دبیرای راهنمایی ، شلوغ کاریامون و شعرای داخلشو خوندم . عجب دورانی بود . (راهنمایی رو میگماااا)
همه میگن بهترین دوران تحصیلی ، دبیرستانه .ولی بهترین سال تحصیلی من ، 3 راهنمایی بود و به جرات میگم بدترین دوران تحصیلی من همین 3 سال دبیرستان بود مخصوصآ دوم.بگذریم از اینکه چقدر دوستای خوب پیدا کردم امـــا از طریق همین دوستا( ی به ظاهر خوب) ، ضربه های زیادی خوردم که اگه هر کدومتون به جای من بودید( امیدوارم هیچ وقت چنین روزی نرسه) دیگه دور هر چی که اسمش دوسته رو خط میکشیدید.
منو تا اوج قله ی شادی و خوشحالی بردن و از اون بالا یهو دستمو ول کردن. به زمین که رسیدم ، شکستم ، خورد شدم . بد جورم خورد شدم. اما اونا چی .... از اون بالا به شکستن من هرهر می خندیدن.
حالا فهمیدید چرا میگم بد ترین دورانم دبیرستان بود؟ حالا فهمیدید چرا بعضی موقع ها درباره ی مرگ مینویسم؟
دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم.
بگذریم ...
یه شعر از فریدون مشیری از تو دفترم انتخاب کردم که واسه شما بنویسم. امیدوارم یه جورایی بتونه پاسخگوی ذره ای از محبت هاتون بشه.
همه را می شنوم ، می بینم
من به این جمله می اندیشم
" به تو می اندیشم "
ای سرا پا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت ، همه جا
من به هر حال که باشم ، به تو می اندیشم .
تو بدان این را ، تنها تو بدان
تو بیا !
تو بمان با من ، تنها تو بمان .
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب .
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند .!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
تو بگیر ، تو ببند ، تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان .
تو بمان با من ، تنها تو بمان .
در دل ساغر هستی تو بجوش .
من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقی است،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !!!
" فریدون مشیری"

پارازیت 1 : تو کتابخونه ام دفتر خاطرات سال 2 دبستانم رو هم دیدم . 
پارازیت 2 : چند مدت پیش یکی از دوستای خوب دوران دبستانمو دیدم . از خوشحال داشتم بال در میاوردم .چقدر دلم براش تنگ شده بود. 
پارازیت 3 : ببخشید که خسته تون کردم . فکر نمیکردم اینقدر طولانی بشه . به مهربونی خودتون ببخشید. 
پارازیت 4 : دوستای گلم ببخشید که نمیتونم بیام پیشتون.اعصابم از دست این نت داغونه. بیشتر از ۱ هفته ست که بلاگفا نمیذاره کامنت بدم. وقتی ثبت نظر رو میزنم پیام میده که " امکان درج نظر برای شما وجود ندارد "
قول میدم هر وقت مشکلم حل شد حتمآ بیام پیشتون. قــــــــــول میــــــدم
پارازیت 5 : دوستتـــــــــون دارم . له مرام همتــــونم. 

به یادگار مانده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت
18:32 با دستهای خسته ی .: پرنیا :.| |