تبليغاتX
نفــــرین به مشـــرق تنهــــایی...!!!

نفــــرین به مشـــرق تنهــــایی...!!!

برای آن صدای صمیمی که در هیاهوی فریادها گم شد ...

مرگ .... دریا
- چه شده ؟
. . . جیغ . . . فغان . . .
- چه شده ؟
. . . هجرت ِ جان . . .
- چه شده ؟
. . . هَمهَمه :
آدمی زنده نما
در همین ثانیه ها
مُرده شده!
. . . . . . . . . . . . . . .
و در آن سوی جهان
و در آن سوی تجاهُل و زمان
مُرده ای از دل ِ خاک
هم زمان با همین ثانیه ها
زنده شده!

 

 یک نفر مرده شده

نقطه هایی نورانی
در دوردست ِ امواج
می زند سوسو ...

شب :
امواجی خروشان
که می جوشند : از دریا
و می کوبند : بر صخره ها
و می خروشند : بر خُرده مَنی
که در تنگنای ساحل
مَسحور ِهیبت ِ امواج
می نگرم
به لکّه هایی سفید
که با خِش خِشی شفاف
می آیند به سویم
و محو میشوند
در سنگ ریزه ها
.......................................
... و پشه ها ! ...
.......................................
صبح :
بوی نمناک ِ دریا
نسیم خنک ِ آب
و صدای هلهله ی برگ ها
موجها : ... سبز
... آرام
... آرام
 دور دستها : ... آبی
... آرام
و افق : ... خاکستری
... بسیار آرام
ماسه ها : ... پُر رنگ
با نقشهایی از
سفید ِ صدفها
ظهر :
لرزشِ امواج
بر خَمِش های تَنَم
نوازشِ آب
بر پاهایم
لغزشِ باد ِ خنک
بر گونه هایم
سوزشِ گرم ِ آفتاب
بر شانه هایم
نقشِ داغ ِ ماسه ها
بر دست هایم
طعم ِ شور و گَسِ آب
بر لب هایم
و سنگینی ِ خواب
بر پلک هایم
عصر :
تکّه هایی ابر
بر فرازِ دریا
لکّه هایی آدم
در میانِ دریا
لحظه هایی آرامش
در کنارِ دریا

آرامش

به یادگار مانده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:17 با دستهای خسته ی .: پرنیا :.| |

بـــــرو

 

رو به رویم نشسته بود، زل زده بود توی چشمهام،

_ برو

سفید بازی می کرد، من سیاه،

آرام دستم را گذاشتم روی سر سرباز جلوی وزیر و یک خانه سراندمش جلو،

سرباز جلوی شاه را بلند کرد و دو خانه جلوتر کوباند روی صفحه،

زل زد توی چشمهام،

_برو

بی حوصله همان سرباز را یک خانه ی دیگر هل دادم جلو،

وزیرش را بلند کرد و در چند قدمی سرباز من کوباند زمین،

خندید،

_برو

دستم را گذاشتم روی صلیب سر شاه و آوردمش جلوی وزیرم، 

گفتم: _مال تو ...

پوزخندی زد،

وزیرش را با عصبانیت بلند کرد و کوباند روی سر سرباز من، سرباز جلوی چشم من جان داد.

_کیش و مات

پیروزمندانه به سرباز مرده و شاه ترسیده ام نگاه می کرد، بعد مثل اینکه یکدفعه تصمیمی گرفته باشد به دور و بر نظری انداخت و نگاهش روی کاناپه ی بدفرم انتهای اتاق ثابت ماند،

زل زد توی چشمهای من،

_برو

درد بد است.
سردرد بدتر است.
هذیان گویی به وقت سردرد افتضاح است.
میگرن هم خر است.
خیلی خر است.*

پارازیت: دوستای گلم  منم ۲ مرداد جزء کنکوریها هستم. واسم دعـــــــــا کنیـــــــــــــــد.

دووستتــــــــــــون دارمـــــــــــ
 

به یادگار مانده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:11 با دستهای خسته ی .: پرنیا :.| |

نوستالژی

نوستالژی یعنی ساعت 12 ظهر بچه ی دختر داییت ازت بپرسه الان شبه؟

نوستالژی یعنی تو این درگیری های انتخابات ، داداشت اعزام به خدمت بشه.

نوستالژی یعنی تهدید به مرگ.

نوستالژی یعنی درد کلیه.

نوستالژی یعنی 1 ساعت گریه ی بیصدا تو تاریکی اتاق.

نوستالژی یعنی شبا با هندزفری بخوابی.

نوستالژی یعنی تو چلّه ی تابستون، تنت از سرما بلرزه.

نوستالژی یعنی طراحی تو تاریکی اونم با خودکار ، نه سیاه قلم.

نوستالژی یعنی یادت بره اسمت چیه؟

نوستالژی یعنی دلت بگیره اما ندونی چرا؟

نوستالژی یعنی بی نظیرترین اجیه دنیا ، یعنی آرام ، یعنی آرامشم.

نوستالژی یعنی احساس تبعیض.

نوستالژی یعنی دوستش داشته باشی اما نخوایش.

نوستالژی یعنی بی تقصیر محکوم بشی.

نوستالژی یعنی کاراموزی تو تیرماه.

نوستالژی یعنی سرتو بالا بگیری که به اسمون نیگا کنی اما سقف اتاق بهت نیشخند بزنه.

نوستالژی یعنی سر درد بگیری اما تو خونه استامنوفن نباشه.

نوستالژی یعنی ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم...واسه بدبینی و حرفات تو رو تنها بذارم.

نوستالژی یعنی تحمل هیچی.

نوستالژی یعنی " امکان درج نظر برای شما وجود ندارد".

 

پارازیت 1: تمام نوستالژی های بالا مربوط به زندگیه خودمه.

پارازیت 2: چند روزه اهنگهای " ترس " و " خیال " از شادمهر خیلی بهم فاز میده.

پارازیت 3:واسه 1 هفته میرم مسافرت.فردا 4 صبح حرکته.

پارازیت 4: دوستتون دارم.له مرام همتونم.

پارازیت 5: نقطه.

 

 

 

 

به یادگار مانده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:3 با دستهای خسته ی .: پرنیا :.| |

افسوس یا خوشحالی ؟

سلام به دوستای خوبم که تو این 1 سال و خورده ای که من این وب رو راه ندازی کردم تنهام نذاشتن.

امیدوارم که همتون در پناه حق خوب باشید.

اومدم واستون یه مشت حرف بنویسم که نمیدونم اسمش رو درد دل بذارم یا حالا هر چیز دیگه.

امروز ظهر بیکار بودم و به هوای اینکه حوصله ام سر نره تصمیم گرفتم که یه سری به خاطرات گذشته ام بزنم. رفتم سراغ کتابخونه ی کوچیکی که گوشه ی اتاقم داشت بهم چشمک میزد.یه سالنامه سال 84 پیدا کردم که خیلی وقت پیشا توش شعر مینوشتم.برداشتمش گذاشتم کنار که بعدآ بخونمش . همینجور داشتم میگشتم که چشمم خورد به یه دفتر کهنه که چکنویس شعرهایی بود که تو سالنامه می نوشتم.

دفتر و سالنامه رو برداشتم و رو تخت دراز کشیدم که بخونمشون. اول سالنامه رو باز کردم .اولین چیزی که به چشمم خورد تفاوت دست خط ها بود . یه لبخند کمرنگ  نشست گوشه ی لبم.

اون موقع ها دست خطم درشت بود و خیلی خوشم میومد که خوشگلش کنم واسه همین سعی میکردم از چند رنگ  خودکار استفاده کنم .

اما حالا نه

حالا دیگه تنها به یک رنگ اکتفا میکنم.الان دیگه فکر میکنم که دورنگ بودن زیاد به مزاج خیلی ها خوش نمیاد. همینطور خودم.

وااااای چقدر دنیا عوض شده . چقدر زمان زود میگذره و ما رو دنبال خودش می کشونه .

انگار همین چند دقیقه پیش بود که داشتم این شعرا رو تو سالنامه مینوشتم.

با خودم فکر میکنم تو این 3_4 سال گذشته چه کارایی کردم که به حداقل ترین آرزوهام برسم.جز اینکه با درس خوندن خودمو سرگرم کردم  و

دیگه هیـــــــــــــــچ ....

نمیدونم افسوس بخورم یا خوشحال بشم. ( اگه شما میدونید به منم بگید)

سالنامه رو نگاه می کنم ، زیر هر شعر ی نوشتم : " ...:Parnia "

از کار خودم خنده ام میگیره. آخه اون سه نقطه چه معنی میده دختر؟ تو اون موقع خیلی که باشی همش سوم راهنمایی بودی.این کارا یعنی چــــــــــــــــی؟خجــــالت بکـــــــــش

سالنامه رو میذارم کنار.دفتر چکنویس رو باز میکنم. اه اه چقدر خط خطیه.( به خودم میگم :خوب چکنویس همینه دیگه)یه مشت خاطره از دبیرای راهنمایی ، شلوغ کاریامون و شعرای داخلشو خوندم . عجب دورانی بود . (راهنمایی رو میگماااا)

همه میگن بهترین دوران تحصیلی ، دبیرستانه .ولی  بهترین سال تحصیلی من ، 3 راهنمایی بود و به جرات میگم بدترین دوران تحصیلی من همین 3 سال دبیرستان بود مخصوصآ دوم.بگذریم از اینکه چقدر دوستای خوب پیدا کردم امـــا از طریق همین دوستا( ی به ظاهر خوب) ، ضربه های زیادی خوردم که اگه هر کدومتون به جای من بودید( امیدوارم هیچ وقت چنین روزی نرسه) دیگه دور هر چی که اسمش دوسته رو خط میکشیدید.

منو تا اوج قله ی شادی و خوشحالی بردن و از اون بالا یهو دستمو ول کردن. به زمین که رسیدم ، شکستم ، خورد شدم . بد جورم خورد شدم. اما اونا چی .... از اون بالا به شکستن من هرهر می خندیدن.

حالا فهمیدید چرا میگم بد ترین دورانم دبیرستان بود؟ حالا فهمیدید چرا بعضی موقع ها درباره ی مرگ مینویسم؟

دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم.

بگذریم ...

یه شعر از فریدون مشیری از تو دفترم انتخاب کردم که واسه شما بنویسم. امیدوارم یه جورایی بتونه پاسخگوی ذره ای از محبت هاتون بشه.

 

همه را می شنوم ، می بینم

من به این جمله می اندیشم

" به تو می اندیشم "

ای سرا پا همه خوبی،

                                تک و تنها به تو می اندیشم .

همه وقت ، همه جا

من به هر حال که باشم ، به تو می اندیشم .

تو بدان این را ، تنها تو بدان

 تو بیا !

 تو بمان با من ، تنها تو بمان .

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب .

من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند .!

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

تو بگیر ، تو ببند ، تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان .

تو بمان با من ، تنها تو بمان .

در دل ساغر هستی تو بجوش .

من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقی است،

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !!!

                                                          " فریدون مشیری"

 

 

پارازیت 1 : تو کتابخونه ام دفتر خاطرات سال 2 دبستانم رو هم دیدم .

پارازیت  2 : چند مدت پیش یکی از دوستای خوب دوران دبستانمو دیدم . از خوشحال داشتم بال در میاوردم .چقدر دلم براش تنگ شده بود.

 پارازیت 3 : ببخشید که خسته تون کردم . فکر نمیکردم اینقدر طولانی بشه . به مهربونی خودتون ببخشید.

پارازیت  4 : دوستای گلم ببخشید که نمیتونم بیام پیشتون.اعصابم از دست این نت داغونه. بیشتر از ۱ هفته ست که بلاگفا نمیذاره کامنت بدم. وقتی ثبت نظر رو میزنم پیام میده که " امکان درج نظر برای شما وجود ندارد " قول میدم هر وقت مشکلم حل شد حتمآ بیام پیشتون. قــــــــــول میــــــدم

پارازیت  5 : دوستتـــــــــون دارم . له مرام همتــــونم.

به یادگار مانده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:32 با دستهای خسته ی .: پرنیا :.| |

بد شانسی
سلام دوستای گلم . حالتون که ایشاللا خوبه؟

خوب خداااااا رو شکر .

عزیزای من ببخشید اگه نمیام پیشتون . اخه نمیدونم چرا چند روزه هرجا میرم کامنت بذارم، نمیشه . هی میگه امکان درج نظر برای شما وجود ندارد.

 آخه چــــــــــــــــرااااااااااااااااا؟ من میخوام برم پیش دوستام تا فکر نکنن من بی مرامم.

 چه کنم که دست و بالمو بستن.

 امروز صبح هم ساعت 7 با بدبختی از خواب بیدار شدم و 7:30 رفتم سر کوچه که دوستم بیاد با هم بریم این اخرین امتحانو بدیم دیگه خلاص شیم ، دیدم یکی از دوستای دیگه ام تو راه بهم گفت برو خونه ساعت 10 برو مدرسه . ساعت امتحانو تغییر دادن.

اینم از شانس گند من . خوابمو خراب کردن . حداقل زودتر بهمون نگفتن که راحت بگیریم بخوابیم. اومدم خونه و یه دور دیگه نرم افزار رو خوندم و نشستم پای کامپیوتر.

خوب دیگه خبر خاصی نیست . اومدم همینا رو بگم . قول میدم هر وقت مشکل درج نظر حل شد حتمآ بیام پیشتون.

 دوستون دارم .

 له مرامتونم.

به یادگار مانده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:22 با دستهای خسته ی .: پرنیا :.|

صفر را بستند که به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم...

 

لحظات آخر فقط لبخند می زد..

البته منظورش قهقه بود..

اما توان قهقه نداشت..

همه را سر کار گذاشته بود..

باید می مرد..

و مرد

 

به یادگار مانده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:25 با دستهای خسته ی .: پرنیا :.| |

عصر جدید ...
ما
در عصراحتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمالآ ، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین من است
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو می میرم
Image By www.Allpic.ir
 
پارازیت : میدونم عکسم ربطی به متن نداره اما خیلی دوسش دارم. حق دارم مگه نه؟
به یادگار مانده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 21:11 با دستهای خسته ی .: پرنیا :.|

برای ارام می نویسم ...
نميدونم چي بنويسم؟ اصلا بنويسم يا نه؟

بنويسم كه ديگه دارم خسته ميشم؟ بنويسم كه چرا اينقدر همه چي پيچ در پيچ ميشه؟  بنويسم چرا؟

ولي واسه كي؟ نمي دونم الان مدتهاست كه ديگه حس نوشتن هم ندارم.  شاید خواهش دوست خوبم " ارام " جان دلیلی شد واسه نوشتنم.

 آره مي دونم خيليايي هستن كه درد من پيش اونا هيچي نيست. اما من تحمل همين هيچي رو ندارم. كسي حرف دل ما رو نميفهمه .

من و ...

مگه من ازت چي مي خوام جز آرامش . خدا؟؟؟؟؟؟؟

خدايم اي پناه لحظه هايم . صدايت مي زنم بشنو صدايم .

اما حالا مینویسم واسه ارام.یه دوست که جز اسم از اون چیز دیگه ای نمیدونم .

نمیدونم ... شاید میشه گفت که جای خواهری که خدا نخواست بهم بده رو داره واسم پر میکنه.واقعآ اسمی که ارام داره برازنده شه .با وجودش بهم ارامش میده.

ازم خواسته درمورد مرگ بنویسم . باور کن ارام جان هر بار که پست مطلب جدید رو میزدم که درمورد مرگ بنویسم نمیدونم چرا ... اما دست و دلم همراهیم نمیکردن

الانم که دارم اپ میکنم این ترانه از Speaker کامپیوتر پخش میشه که تقدیمش میکنم به ارام و تمام دوستای گلم که تو این مدت تنهام نذاشتن.

عمریه ای مسافر همیشگی   .....  همدم روزای خوب سادگی

پر ِ تو یه سایه بون بود واسه من   .....  تو جهنم بزرگ زندگی

ای صمیمی تر از اسمون و باد  .....  تو چرا اسم منو برده ز یاد 

باز داره صدای خوندنت میاد  .....  قفس تنگ دلم تو رو میخواد

تویی که نقش امیدو توی چشم من می کاشتی  .....  تویی که عطر تنت رو روی شاخه ها میذاشتی

عمریه ای مسافر همیشگی  .....  مرده اون روزای خوب سادگی

حالا که به شهر قلبم نمیای  .....  واسه من راهی نداره زندگی

حالا این منم که بی تو پر پروازم شکسته

پر پروازم شکسته

 

 

پی نوشت : شاید تا بعد از عید نتونم اپ کنم پس پیشاپیش عید رو به همه ی هموطنای گلم تبریک میگم. انشاالله که سال ۸۷ خوبی رو سپری کرده باشید و سال ۸۸ خوبی رو شروع کنید.

دوستتون دارم

به یادگار مانده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 12:10 با دستهای خسته ی .: پرنیا :.| |